تبليغاتX
وبلاگ شخصی پیام سلامی پرگو
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی،زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری
با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم:
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 16:27  توسط پیام  |  
در خلال سالهای 1320 و 1321 خبر کشفیات انشتین غوغایی در جهان انداخته بود. کارشناسان معتقد بودند که اگر متفقین جنگ را تمام نکنند، آلمان به وسیله بمب اتمی، مقاومت آنها را درهم خواهد شکست . همه جا صحبت از این سلاح بسیار وحشت آفرین بود. جهان هر لحظه منتظر وقوع حادثه ای جهنمی بود. جنگ با پیروزی متفقین به پایان رسید.خوشبختانه ، هیچ یک از طرفین جنگ نتوانستند از بمب اتمی استفاده بکنند.

متن شعر :
انیشتین یک سلام ناشناس البته  می بخشی
دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی
نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم
از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند
زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها
دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.
.
.
.


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:10  توسط پیام  |  
کنون رزم ویروس و رستم شنو           دگرها شنیدستی این هم شنو
که اسفندیارش یکی دیسک داد         بگفتا به رستم که ای نیکزاد 
در این دیسک باشد یک فایل ناب        که بگرفتم از سایت افراسیاب
چنین گفت رستم به اسفندیار           که من گشنمه نون سنگک بیار
جوابش چنین داد خندان طرف            که من نون سنگک ندارم به کف
برو حال میکن بدین دیسک هان          که هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوی خانه اش         شتابان به دیدار رایانه اش
بزد ضربه بر دکمه پاورش                    بیامد بالا صفحه ویندوزش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت            و آن دیسک را در درایوش نهاد
به ناگه چنان سیستمش کرد هنگ      که رستم درآن مانده بود مبهوت و منگ
چو رستم دگر باره ریست نمود           همی کرد هنگ و همان شد که بود
تهمتن کلافه شد و داد زد                   ز بخت بد خویش فریاد زد
چو تهمینه فریاد رستم شنود              بیامد که لیسانس رایانه بود
بدو گفت رستم،همه مشکلش           ز آن دیسک و برنامه خوشگل است
به خاک اندر افکند تهمینه ویروس را      تهمتن به رایانه زد بوس را
چنین گفت تهمینه با شوهرش          که این بار بگذشت از پل،خرش
دگر باره اما خریت نکن                       ز رایانه تو اصلا صحبت نکن
قسم خورد رستم به پروردگار              که دیگر نگیرد دیسک از اسفندیار


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:37  توسط پیام  |  
بچه بودم فکر میکردم خدا هم شکل ماست / مثل من و تو ,ما,همه,او نیز موجودی دوپاست
در خیال کوچک خود فکر میکردم خدا / پیرمردی مهربان است و به دستش یک عصاست
یک کت و شلوار می پوشد به رنگ قهوه ای / حال و روز جیب هایش هم ,همیشه رو به راست
مثل آقا جان به چشمش عینکی دارد بزرگ / با کلاه و ساعتی کهنه که زنجیرش طلاست
فکر می کردم که پیپش را مرتب می کشد / سرفه های او دلیل رعد و برق ابرهاست
گاه گاهی نسخه می پیچد,طبابت می کند / مادرم می گفت او هر دردمندی را دواست
فکر می کردم که شب ها روی یک تخت بزرگ / مثل ادم ها و من,در خواب های خوش رهاست
چند سالی که گذشت از عمر من فهمیده ام / او حسابش از تمام عالم و آدم جداست
مهربان تر از پدر,مادر,شما,آقا بزرگ / او شبیه هیچ فردی نیست,نه,چون او خداست


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 9:58  توسط پیام  |  
از دست تو نیست
دل من از گریه پر
مثل تو طاقت نداره
واسه تو هر دم می باره
دیگه اشکهای من
طاقت موندن ندارن
نباشی بی تو باز میمیرن میریزن
بی تو هر دم می بارن
تو تموم دنیامی
تو تموم حرفامی
تو همه لحظه گرم،عاشق بودنی


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 18:56  توسط پیام  |  
الهی که شفا پیدا کنی تو                     
واسه دردات دوا پیدا کنی تو

تو این دنیا که بی وفایی رسمه               
رفیق با وفا پیدا کنی تو

عمرا تموم دنیا رو بگردی                         
مثل من عاشقی پیدا کنی تو

نرو افسانه من نا تمومه                          
بدون اگه بری کارم تمومه

بهت گفتم بیا دنیای من باش                   
کنارت،حتی مردن آرزومه

شنیدم تو دلت انگار می گفتی            
که عاشقی کجاست وفا کدومه

می خوام به سردی شبهام بخندم   
می خوام به پوچی فردام بخندم

وقتی می بینمت با دیگرونی     
تو اوج گریه هام می خوام بخندم

می خوام داد بزنم تنهایه تنهام     
می خوام وقتی می گم تنهام بخندم

منم تو شهر غم زندونیه تو    
غم و غصه ی دل ارزونی تو

نگو دوست دارم به یه غریبه    
می شه اون مثل من زندونیه تو

رسیده اون شبی که تو می خواستی  
چقدره آخره مهمونیه تو ؟   


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 14:46  توسط پیام  |  
Pargoo.Blogfa.Com - Copyright © 2008